تبليغاتX
عشقولانه

عشقولانه

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است

"تراژدی تلخ در محموآباد" عنوان تیتری بود که برای خبر خودکشی جانسوز "یاسین" و "لیلا" ، دو جوان دلداده و عاشق محمودآبادی برگزیدم. از دیروز که این خبر را شنیدم و دیشبی که خبر آن را توی وبلاگ کار کردم تا همین حالا، حال درست و حسابی ندارم. امروز هم که عکس صحنه خودکشی این دو را بر فراز دار در تحریریه "تابان" دیدم، از شدت ناراحتی تنها توانستم با اشک هایی که برگونه هایم جاری شد، برای دو انسانی که قربانی بی توجهی خانواده های خود شدند، به عزا بنشینم.

. نمی توانم تجزیه و تحلیل کنم رفتار پدر و مادرهایی را که با بی توجهی بر علایق و احساسات فرزندانشان، آتشی را افروختند که دامان شکوفه هایی را گرفت که هنوز به بار ننشسته، پرپر شدند. براستی پدر و مادری که این روزها به مویه و عزا نشسته اند، چگونه قادرند به بازشناسی رفتار گذشته ای بپردازند که دو انسان را تا فراز دار بالا کشیده است؟

"یاسین" و "لیلا" رفتند، اما پدرها و مادرهای فراوانی هستند که همچون پدر و مادر این دو، ناتوان از ایجاد یک ارتباط دوستانه و صمیمانه با فرزندان خود، آنان را به دست تندباد سرنوشت می سپارند و فرزندانی اینگونه به بار نشسته، چونان حبابی از پس هر تلنگری می شکنند...

پدر و مادر! شما متهمید در آنچه امروز بر فرزندان این سرزمین می رود. اگر نوجوانی امروز پای بر بساط اعتیاد می نهند، دخترکی از پس زرق و برق آرزوهای کودکانه اش، در دام مردانی هرزه و کثیف گرفتار می آید، اگر گریزی هست و فراری و کودکان خیابانی. اگر و اگر هزاران فاجعه و حادثه ای که هر روز در جای جای این دیار روی می دهد، پیش از آن که جامعه و متولیانش در مقام متهم بنشینند، این پدر و مادرهایی هستند که باید به عنوان متهمین ردیف اول، در دادگاه وجدان خویش، محاکمه شوند ....

بگذریم! درد بسیار است و مجال اندک....


تراژدی تلخ در محمودآباد قزوین

حادثه آن لاین: دختر و پسر جوانی که با مخالفت خانواده هایشان در ازدواج با هم ناکام مانده بودند در اقدامی تلخ و تاسف بار در بیابانهای شهر محمودآباد قزوین دست به خودکشی زده و به زندگیشان خاتمه دادند.

ساعت ۱۰ صبح سه شنبه پانزدهم آبانماه، ماموران کلانتری ۲۱ محمودآباد که در پی تماس تلفنی برخی از شهروندان با مرکز فوریتهای پلیسی ۱۱۰ قزوین از مشاهده جسد دو جوان در بیابانهای اطراف این شهر باخبر شده بودند پس از آن که خود را به محل حادثه رساندند با جسد دختر و پسر جوانی رو به رو شدند که هر دو به فاصله یک متر از هم با طناب از شاخه درختی حلق آویز شده بودند.

بررسی های اولیه کارآگاهان اداره مبارزه با جرایم جنایی پلیس آگاهی استان قزوین نشان می دهد: "ياسين" ۲۳ ساله و "ليلا" ۱۸ ساله از مدتها قبل به يكديگر علاقه مند بوده و با وجود عشق و دلدادگي اين دو به همديگر، خانواده هايشان حاضر به انجام وصلت بين آنان نشده بودند.

براساس اين بررسيها، اين دو جوان دلداده و عاشق پيشه كه راه ها را براي وصال به همديگر بسته مي ديدند با تصميم به خودكشي، در شامگاه دوشنبه از محل سكونتشان در شهر محمودآباد نمونه قزوين خارج و با پيوستن به يكديگر، خود را به بيابانهاي اطراف شهر رسانده و در اقدامي تلخ و تاسف بار، با استفاده از طناب دست به انتحار زده و اينگونه پرونده زندگي خود را براي هميشه بستند.

گفتني است: تحقيق كارآگاهان جنايي پليس آگاهي پيرامون ايح حادثه كه بازتاب بسيار گسترده اي در قزوين برجاي گذاشته، همچنان ادامه دارد.

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت19:31توسط سمیه | |


+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت19:29توسط سمیه | |

تنها سهم من از دنیا

یک باغ تنهایی است

باغی پر از گلهای حسرت.

سالهاست

جغدی پیر

بر بام این باغ لانه کرده

میخواند هر دم

اوازی حزین

از رنج تنهایی.

تنها سهم من از دنیا

اتاق کوچکی است

در باغ تنهايي.

اتاق من لبريز است

از حرفهای ناگفته

دیوارهایش میخوانند هردم

اواز تلخ تنهایی

كة:

با كه بايد گفت

رازهای ناگفته

بر كجا بايد ريخت

اشكهای شور تنهايی

زنده بودن چيست

زندگی

گفت زندگی چیست؟

گفتم: نیمی رنج نیمی گنج

نیمی گریه نیمی خنده

نیمی شیر نیمی بره

نیمی سپید نیمی سیاه

نیمی افتاب نیمی سایه

نیمی روشن نیمی تاریک

نیمی رویا نیمی کابوس

نیمی عشق نیمی نفرت

زندگی اینهاست

لیک مهم آن است

ما کجا ایستاده ایم.

 

آه...

ای خدای دل!

هنوز هم من و تنهایی

هنوز هم انتظار ماندن تا بیایی

چه نگاه و چه باوری؟

مهم نیست...

من و تنهایی دیر زمانی است که همخانه شدیم

ترسی از وحشت شب بیداری نیست

تو بیا من که نمی دانم چیست...

شایدم راه من و تو فقط یکی نیست!

آری آبی...

آری کم کم...

میروم

… پیوسته نم نم

به آن کوچه

به آن امید

به آن لحظه که باران بر سرم بارید

یه  چیزی هست...

فقط دانم هنوز هم یک امیدی هست

همین را بس که می دانم

 هنوز  فردایی برایم هست

                               همین را بس...

                                               همین را بس...

                                                            

هرگز واژه عشق را کنار نام خود ننویس   چارلز دیکنز

 

نه این سخن راست نیست که غیر عشق را بر عشق برتری باید نهاد چون عشق مبتلای دیوانگی است.اگر دیوانگی بد بود در درستی آن تردید نمی داشتم ولی راست این است که ما آدمیان بزرگترین نعمت ها را در پرتوی دیوانگی به دست می آوریم و مراد من آن دیوانگی است که بخشش الهی است...

تو رفتی ...

           و تنهایی با من یکی شد...

          و تنهایی همچون پیچکی من و خاطره هایم را در بر گرفت..           

 

زندگي

    من از قصه ی زندگیم نمیترسم

     من از بی تو بودن و به یاد تو زیستن و

     تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

     ای بهار زندگیم

      اکنون که قلبم مالامال از شور زندگیست

    اکنون که پاهایم سرشار از شوق رفتن است

    بمان

     و به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

    و آغوش گرمت را به سویم بگشا

   و شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده

         

    و  بگذار در آغوشت آرامشم را بدست آورم

    بدان که قلبم شکسته

    و روحم از همه ی دردها خسته شده .

    این را بدان که با ماندنت هیچ گاه غم به سراغم نخواهد آمد.

     پس بمان که من به امید ماندن  تو زنده ام

مرا دوست داري

 تو را من دوست می دارم ! »

s 
و با این جمله دیوار غرورم را شكستم من
.
تمام داستان اين بود
.
« تو
را من دوست می دارم))
توهم … آیا … مرا
… »
اما

سؤالم چشم در راه
جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود ؛

سكوتی سخت وحشت زا،

که من خود را در آن بازیچه دست تو می دیدم

ولی جرأت به خود دادم

و یکبار
دگر – آرامتر اما -
زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم

و با شرم از غرور
خويشتن گفتم:


« تو را من دوست می دارم،

مرا بخواه

پذيرایت شدم ، با بوسه و لبخند

roz 
تنت چون ديدگانت پراحساس

و احساس گریزی بی امان در چشم تو پيدا

غروری
سهمگین و وحشت آور بود
که از چشم تو می بارید

و من با خويشتن گفتم
:
« چگونه این غرور شرمگین‌را بوسه باید داد؟
! »
که سیمای غرورم سهمگین تر از
غرورت بود
« تو را من دوست می دارم
! »
و با این جمله دیوار غرورم را شكستم
من
تمام داستان اين بود
.
« تو را من دوست می دارم
))
توهم آیا مرا
»
اما

سؤالم چشم در راه جوابت ماند

و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود
 ؛
سكوتی سخت وحشت زا

که من خود را در آن بازیچه دست تو می دیدم

ولی
جرأت به خود دادم
و یکبار دگر آرامتر اما

زمام سرنوشتم را به دست جمله ای
دادم
و با شرم از غرور خويشتن گفتم

« تو را من دوست می دارم

تو هم
... آيا ... ؟
ولی اینبار

خواب روح ِ بيدارم
و احساس جدیدی بود

این در خواب بیداری
!
و این آغاز
خوب داستان شادمانی بود
و این سرفصل شیرین جوانی بود

چه فصل بی نظیری بود

نفسها اظطراب انگيز

بدنها سرد و شهوتناک

هوای بوسه ها شرجی

زمین
بوسه ها سوزان
و ما – از يكدگر سرشار

چه بی پروا جواب بوسه را با بوسه می
دادیم
که لذت ترس را می کشت

و بوسه سا تو بر صدها جهنّم باز می ارزید
و وقتی رنگ زيبای گناهان را به تن دادیم

چه دلمرده است رنگ عصمت دلها

زمان کم بود و ذره ذره دست آوردنت دشوار

تو را من ناگهان باید درون خویش می
دیدم
و هرگز هم نفهمیدم

کدامین ورد باعث شد

                    

يارب

                                             


تو هم ... آيا
... ؟

تو باش

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت19:28توسط سمیه | |

 

 

حال نمی دانم خانه های این جدول را با چه کلماتی پر کنم
با عشق .محبت دوستی .. نفرت یا کینه؟
واقعا انسان کیست؟
مگر جز این است که شنبه به دنیا می آید
یکشنبه پا به عرصه می گذارد
دوشنبه لبخند می زند
سه شنبه عاشق می شود؟
چهار شنبه دیوانه عشق می گردد
پنج شنبه ازدواج می کند
و سرانجام جمعه می میرد .
آری دوستان زندگی آینه شکسته ای است به نام دل
بزرگ دردی است به نام غم
مروارید غلطانی است به نام اشک
و فریاد بلندی است به نام آه
منم و خلوت شبهای بیقرار
آرامشی دهد به دلم نغمه های تار
تازنده ام بدان که نیازم به خواب نیست
چون بعد از مردنم همه خواب است و انتظار

                                          غصه نخور

ماه من غصه چرا ؟

خاطره هامون کودکن

توي اين قصه دلا يه وقتايي عروسکن

ماه من غصه نخور بازي زمين خوردن داره

کار دنيا همينه ؛ تولد و مردن داره

ماه من غصه نخور تاب بازي افتادن داره

زندگي شکستن و دوباره دل دادن داره

ماه من غصه نخور گلا ميان عيادتت

به نتيجه مي رسه آخر يه روز عبادتت
 
ماه من غصه نخور باز داره فصل سيب مي شه


مي دونم گاهي آدم تو وطنش غريب مي شه


ماه من غصه نخور شمدونيا صورتين


دلايي که بشکنن چون عاشقن قيمتين
بارونم

با کی اشتباه گرفتی ؟

من نه ماهم نه ستاره

بارونکم

برای داشتنم

 

فقط باید آرزوم کنی

اون وقت

خیلی آروم

میام و می شینم

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت19:26توسط سمیه | |

لحظه هارو از دست نده

زمان بس کند می گذرد برای آنانکه در انتظارند

بس تند می گذرد برای آنانکه می ترسند

بس طولانی است برای آنانکه در اندوهند

بس کوتاه است برای آنانکه سرخوش اند

اما ! ابدی است برای انانکه عاشق اند...

                                                   

عشق

 

هنوزم در پي اونم كه ميشه عاشقش باشم

مث درياي من باشه ، منم چون قايقش باشم

هنوزم در پي اونم كه عمري مرهمم باشه

شريك خنده و شادي ، رفيق ماتمم باشه

هنوزم در پي اونم كه عشقش سادگي باشه

نگاههاي پر از مهرش ، پناه خستگيم باشه

ميگن جوينده يابندس ولي پاهاي من خستس

من حتي با همين پاها ميرم تا حدي كه جا هست

هنوزم در پي اونم كه اشكامو روي گونه ام

با اون دستاي پر مهرش كنه پاك و بگه جونم

بگه جونم نكن گريه منم اينجام ، بذار دستاتو تو دستام

تو احساس منو مي خواي ، منم اي واي تو رو مي خوام

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت19:25توسط سمیه | |

زمان


 

ديگه ازغبار گريه چشامو رو هم مي‌زارم
نمي‌خوام كه باز ببينم ديگه من تو رو ندارم
آخه تا به كي بنالم، ناله‌ي من درد و رنجه
يه اسيري كه تو زندان حتي با خودش مي‌جنگه
من نمي‌خوام كه تو دنيا واسه من عاشقي باشه
نمي‌خوام ياد قشنگت ديگه از دلم جدا شه
نمي‌خوام كه خواب ببينم تو رو باد صحرا برده
نمي‌خوام به ياد بيارم روزي كه عشق تو مرده
مي‌خوام اينجا زير اين سقف اگه نيستي اما باشي
آخه بوي تو رو ميده ديوارا كاشي به كاشي
مي‌دونم يه روز برفي دستاتو به من مي‌بخشي
مثل روزاي گذشته قهري اما برمي‌گردي

زمان

لحظه هارو از دست نده

زمان بس کند می گذرد برای آنانکه در انتظارند

بس تند می گذرد برای آنانکه می ترسند

بس طولانی است برای آنانکه در اندوهند

بس کوتاه است برای آنانکه سرخوش اند

اما ! ابدی است برای انانکه عاشق اند...

                                                   

عشق

 

هنوزم در پي اونم كه ميشه عاشقش باشم

مث درياي من باشه ، منم چون قايقش باشم

هنوزم در پي اونم كه عمري مرهمم باشه

شريك خنده و شادي ، رفيق ماتمم باشه

هنوزم در پي اونم كه عشقش سادگي باشه

نگاههاي پر از مهرش ، پناه خستگيم باشه

ميگن جوينده يابندس ولي پاهاي من خستس

من حتي با همين پاها ميرم تا حدي كه جا هست

هنوزم در پي اونم كه اشكامو روي گونه ام

با اون دستاي پر مهرش كنه پاك و بگه جونم

بگه جونم نكن گريه منم اينجام ، بذار دستاتو تو دستام

تو احساس منو مي خواي ، منم اي واي تو رو مي خوام

خدایا!

ای آغازگر ابدی در عشق ورزیدن

ابتدای عشق  بندگی است و اطاعت

پس بیاموز مرا آداب دوست داشتن

 و مرا تعلیم ده به عشق ورزیدن

 که تو خود مرا برای عاشقی برگزیدی

و من میخواهم که در چشمه سار محبت تو غرق شوم

آنگونه که محبانت دوست داشتند و محبت کردند .

امید آنکه پذیرا باشی  

حوالي كوي عشق


اينك بهر سفر آماده و مهيا

جاده ها در انتظار

نمازها و روزه هاي شكسته اي كه هيچگاه خوانده نخواهند شد هم

و بركه هاي درياچه نماي از درون فاسد

درختها و گلها مصنوعي

رباطهاي آدم نما

و چه زيباست كه در اين مناظر من من من هنوز از هواي عشق پرم

چه اتقاق قشنگي است كه من از حوالي كوي عشق گذر كرده ام

پس عجيب نيست كه با اين همه سياهي من هنوز مي خندم

و در كوي عشق نامه مي نويسم هر صبح

و با هر باران و هر بوي كاهگلي كه مي آيد

ياد انگشتر فيروزه اي مادر بزرگ مي كنم

من از حوالي كوي عشق گذر كرده ام
ندانستم
کوچه باغ دلت خیس عشق بود...

                                             ندانستم

حریم نگاهت از نقطه تلاقی عشق و احساس می گذشت...

                                                                           ندیدم

قلب تو با ضربان زمین آهنگ زیبایی می نواخت...

                                                                 نشنیدم

صبح به صبح شبنم روی غنچه لبانت می نشست...

                                                                     نفهمیدم

وقتی که رفتی...

                   دانستم، دیدم، شنیدم و فهمیدم،

                                           افسوس که خیلی دیر شده بود،

                                    افسوس...

زندگي

 اميد   

و من او را دیدم ، به خیالم آیا

به شب تیره و سرد ، به لب خط جنون

و چه نزدیک شدم ، به غم جان و حزین دل خون

و در آن تاریکی ، نفسی صورت گریان مرا

دست سرد و بدن سرد ، و این جان مرا

گرما داد

من چه عاشق شدم آن لحظه شیرین به رخت

من چه فارغ شدم از خود به تمنای تو و بوی گلت

گل من ، و چه زیبا قدمی ، که به هر باغ روی

و به هر باغچه و کوچه و هر کوی شوی

مقدمت گلباران ،  و به جای چشمم

کمکی آید از آن ابر گران ، نم نمک بارش باران به جهان

سینه آرام کند

و نفهمم کی روز ، شب من میبرد و کی مه من ، روز را شام کند

خوشم از سر تا پا ، گریه ام از عشق است

میتوانی دیدن ، ولی از محفل ما ، خبر شادی ما را مفروش

دزدها منتظرند ، و تو بر ماه قسم ، بر تن تازه جوانم غم این عشق مپوش

سخن من بشنو ، دل من رنگ مباز ، و زمن حرف دلی ، حلقه گوش بساز

آخر عشق جدائیست و بس

همه گفتند و شدند ، همه این حرف عبث

و دگر نگذارم ، کین جدائی عدم ،  دل پاکم بدرد

من مگر من نیستم ، که یکی دهر به صد ناز و قسم ، عشق پاکم ببرد

حرفم این بود ولی بشنو دگر قصه راست

شکر آن را که به من داد و نخواست

و اگر خواست مرا نعمت خود باز آراست

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت19:24توسط سمیه | |

خدایا!
به هر کس که دوستش داری بیاموز که
عشق از زندگانی کردن بهتر است و به هر کس که
دوستش داری بیاموز که
دوست داشتن برتر از عشق است
تا در زندگانی دو چیز را دوست بدارند
اول عشق و دوم آزادی را
به خاطر عشق از جان گذشتن و
برای آزادی گذشتن از عشق



خداوند
تو می دانی چه می دانی
که انسان بودن و ماندن چه دشوار است
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

 

عاشقي يعني چو شمعي سوختن
محفلي با نور خود افروختن
عاشقي يعني دو چشم انتظار
ديده را بر راه دلبر دوختن
عاشقي يعني که جان و توشه اي
هديه از بهر نگار اندوختن
عاشقي يعني حديث دلکشي
دل به دلداري شبي بفروختن
عاشقي يعني دو پاي رهنورد
کوي معشوقي به دربش کوفتن
عاشقي ايرج زبان ناي و ني
قلب خود در ناله هايش سوخ

ملالي

God's

روی سخنم با تو است، با تو که ... ملالی نیست اگر تنهایم بگذاری، ملالی نیست اگر شلاقم بزنی، ملالی نیست اگر با حرفهایت قلبم را به آتش بکشی، ملالی نیست اگر اعتقاداتم را به سخره بگیری، ملالی نیست اگر ... آری ملالی نیست زیرا زندگی ارزش تمام اینها را دارد، زندگی اینقدر باارزش است که حاضر نیستم با افکار مضحک چهره اش را کریه سازم، میدانم اگر حق با من است خداوند همچون امروز لبخندهای دیگری را به من هدیه میکند، آنقدر لبخند که دیگر اخمهایت به چشم نمی آید.

                         


می دانی چه موقع دلم بیشتر از همیشه می گیره؟وقتی که به من می گی می ترسم  وابسته ام بشی و جدایی برات سخت بشه!!!!! وقتی که می گی نمی خوام با رفتنم آسیب ببینی!!!!!!!

با این حرفها باورم شده که این فقط منم که تو را دوست دارم.باورم شده که رفتنت یه قانونه و این عشق یه عشق یه طرفه است.باورم شده که .............

تو خنديدي كه او جرئت ندارد

به چشمم بنگرد. طاقت ندارد

كنار نام من صد بار بنويس

(( به رنگ چشم من عادت ندارد ))

ديار عاشقان

 
من از دیاری سبز می آیم   با کوله باری مملو از لبخند
 
با سینه ای لبریز از ایمان    با دستهایی عاشق پیونـد
 
من ریشه در دلدادگی دارم  من وارث گنجی پر از دردم
 
من از دیار سبز احساسم    گلبوته های عشق آوردم
 
ره توشه ام امید دیدار است   پاکی دریا ره آوردم
 
آیینه ی
کرنگی مهرم  با مردمان همراز و همدردم

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت19:23توسط سمیه | |

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است

روزهایم روزهای سرد و شب هایم شب های یخبندان

لحظه هایم همه اضطراب و ثانیه هایم نگران

امروزم همه انتظار و دیروزم همه وحشت و حادثه

و فرداهایم ...

آه که از فرداها نگویید

کاش خداوند مهربان یادی کند تا همه فرداهایم عشق باشد و امید

شیرین باشد و شکر بار

بهار باشد و جاوید

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت19:22توسط سمیه | |

 

یک نفر هست...

 

مهربانم ای خوب!

 

یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا

 

بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو

 

تک و تنها به تو می اندیشد و کمی

 

دلش از دوری تو دلگیر است...

 

مهربانم ای خوب!

 

یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش

 

به رهت دوخته بر در مانده

 

و شب و روز دعایش این است

 

زیر این سقف بلند هر کجایی هستی به سلامت باشی

 

و دلت همواره محو شادی و تبسم باشد...

 

مهربانم ای خوب! یاد قلبت باشد

 

یک نفر هست که دنیایش را

 

همه هستی و رویایش را به شکوفایی احساس تو

 

پیوند زده

 

و دلش میخواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد...

 

مهربانم ای خوب!

 

یک نفر هست که با تو

 

تک و تنها با تو

 

پر اندیشه و شعر است و شعور!

 

پر احساس است و خیال است و سرور!

 

مهربانم این بار یاد قلبت باشد;

 

یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است

 

و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقی ها را

 

از ته قلب و دلش میبوسد

 

و دعا میکند این بار که تو

 

با دلی سبز و پر از آرامش راهی خانه خورشید شوی

 

و پر از عاطفه و عشق و امید

 

به شب معجزه و آبی فردا برسی...

 

                                                                                           

فراموشي

عشق فراموش كردن نيست !!!

 

عشق فراموش كردن نيست بلكه به خاطر سپردن است ،عشق گوش دادن نيست بلكه درك كردن است،

 

عشق ديدن نيست

 

 بلكه احساس كردن است ، عشق جا زدن و كنار كشيدن نيست

 

 

 بلكه صبر داشتن و ادامه دادن است

 

 

چه تازه داري؟

 

بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته !

 

كه از سرودم رميده شادي، كه در گلويم شكسته آوا !

 

چه پرسي ازمن:

 

 - « چرا خموشي؟ هجوم غم را نمي خروشي !

جدار شب را نمي خراشي، چرا بدي را شدي

پذيرا ؟ » -

 

شكسته بازو گسسته نيرو، جدار شب را چگونه ريزم ؟ سپاه غم را چگونه رانم، به پاي بسته، به

 

دست تنها ؟ خروش گفتي ؟ چه چاره سازد، صداي يك تن، درين بيابان ؟ خراش گفتي ؟

 

كه ره گشوده، به زور

 

ناخن، ز سنگ خارا ؟ بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته، دلم گرفته ! درين سياهي

 

 

واسه ی شکستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواي...اما واسه اينکه از دلش در بياري شايد

 

 هيچ وقت فرصت نداشته باشي

 

هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود

 

قدیمترها فکر میکردم : یه سری آدمها توی زندگی آدم مثل ستاره می درخشن...

 

هر روزت و شکر می کنی که این شانس و داشتی و داری که گیرشون آوردی.

 

آدمهایی که وجودشون زندگی آدم و نورانی میکنه... یه سری آدمها هم توی زندگی آدم میان ...

 

داغونش میکنن...میان که تاریکی رو جایگزین روشنایی زندگیت بکنن

 

 

گفتمش آغاز درد عشق چيست؟

 

گفت آغازش سراسر بندگيست گفتمش پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست 

 

 گفتمش درمان دردم را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست

 

گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناست

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت19:21توسط سمیه | |

خنده

گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود

که گریه می کنیم

گاه یک نغمه ان قدر دست نیافتنی است

 که با ان زندگی میکنیم

گاه یک نگاه انقدر سنگین است

که چشمانم رهایش نمی کنند

گاه یک عشق انقدر ماندگار است

که فراموشش نمی کنیم

 

بدون تو گلي هستم بي برگ

جامي هستم بي شراب 

خنده اي هستم بي صدا

گريه اي هستم سوزناك

بدون تو دلي هستم بي احساس

شهري هستم بي دروازه

 شعري هستم بي قافيه

بدون تو زنده اي هستم بدون روح

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت19:20توسط سمیه | |

رفیق من، سنگ صبور غم هام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلی ها
خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوونی هام نشونی
پیر شدم، پیر تو ای جوونی
* * *
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبهات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچکس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
* * *
اگر بیای همونجوری که بودی
کم میارن حسودها از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هرکی شنیده از خودش بی خوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاجه به نور خورشید
* * *
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبهات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچکس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
رويا
 

                                من هستم : رویا هست ، عشق و امید.

                               من مدتهاست که دل به روشنی صبح سپرده ام،

                              باشد که گلهای عشق بشکفند.

                            اما این شب سخت لجوج ، آه! این دنیای بی رویا،

                            با دل کوچک من سازگاریش نیست که نیست.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت19:19توسط سمیه | |

بوسه یعنی وصل شیرین دو لب.....  

        بوسه یعنی مستی از مشروب عشق..... 

  بوسه یعنی آتش و گرما و تب.....

بوسه یعنی لذت از دلدادگی، لذت از شب، لذت از دیوانگی....... 

بوسه یعنی حس خوبی طعم عشق، طعم شیرین به رنگ سادگی........ 

بوسه یعنی آغازبرای ماه شدن، لحظهء بادلبر تنهاشدن...........

بوسه سر فصل کتاب عاشقی....

        بوسه رزم وارددلهاشدن.........

                بوسه آتش میزندبر جسم و جان......

                        بوسه یعنی عشق من با من  بمان....       

 

عشقتو تقدیم کسی کن که لایق عشق باشه...نه کسی که تشنه عشق باشه. چون هر تشنه ای یه روزی سیراب میشه


 

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت19:18توسط سمیه | |

 



 

پلیس عشق

 دلم کجاست ؟ ای دل تو را به دست که سپردم ؟ مرا ببخش.دل سفر سختی داشتی .من چه ندانسته تو را از سینه ام بیرون آوردم چه آسان به دست نارفیق سپردم.دلم رو پس بده ای دزد قلبم.کاش برای دلهای دزدیده شده هم کاری میشد کرد کاش پلیس عشق هم وجود داشت نگهبان دلهای عاشق بود و دزدان نامرد دل را دستبند میزد و اسیر زندون دل میکرد کاش  ...ای کاش

à



 


پرم از نم نم بارون ،پر واژه هاي خيسم

 

كمرم شكسته اما، واسه ديدنت حريصم

 

همه ي دقيقه ها رو، پاي تيك و تاك ساعت

 

مينويسم

 

مينويسم كه به دوريت دل من نداره طاقت

 

همه جمعه هاي بي تو پر تكرار خودم شد

 

نشنيدي يه ستاره از شب ترانه كم شد

 

آسمون بي كبوتر،جاده هاي بي ستاره

 

پشت ابرا مونده خورشيد،آسموني گله داره

 

دل آسمون گواهه كه مياد سوار آبي

 

تشنه ميرسه به دريا، نميمونه هيچ سرابي

 


+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت19:17توسط سمیه | |

 

بود شمعی در غم پروانه ای

 روشن و تنها به فکر چاره ای

 شاپرک پروانه ای در فکراو

 آتشی در جان او افکنده بود

 درد پروانه ز درد شمع بود

 شمع هم از درد پروانه فروزان گشته بود



+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت19:16توسط سمیه | |

 

وفای شمع را نازم که بعد از سوختن

به صد خاکستری در دامن پروانه میریزد

نه چون انسان که بعد از رفتن همدم

 گل عشقش درون دامن بیگانه میریزد

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت19:15توسط سمیه | |

           قسمم قلبم بود وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد پس محکوم شدم به تنهایی و مرگ کنار چوبه اعدام ازمن خواستند تا اخرین خواسته ام را بگم و من گفتم :به تو بگویند دوستت دارم

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت19:14توسط سمیه | |

 

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری

هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر

لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب

داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من

 هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا

کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من

دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...

چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی

افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما

باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..

دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد

ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني

من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون

ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم

اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه

.(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر

داده بود...

آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری

شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد...


+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت19:14توسط سمیه | |

 

يادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نيست ،

 


يادم باشد : جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم


يادم باشد : بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم ،



يادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان ، درس پاک زيستن،



يادم باشد سنگ خيلي تنهاست، بايد با او هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ،



يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تکرار اشتباهات گذشته

!

يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم

...

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي که از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد

!

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کسي فقط به دست خودش باز مي شود



يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم

...

و يادمان باشد هيچگاه از راستي نترسيم

! 


+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت19:13توسط سمیه | |

 

اگر کسی دیوانه ات بود عاشقش باش
اگه عاشقت بوددوستش داشته باش
اگه دوستت داشت بهش علاقه نشون بده
اگه بهت علاقه نشون داد فقط یه لبخند بزن

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت19:12توسط سمیه | |

 

زدي قلبمــــو شـكـستــي


دلــو بـه غريبـــه بستـــــي


شـــدي بــي خيـــال قلبم


مي دونستم خيلي پستي!


ديگـه طـاقتــــم تمومــه


ياد تـــــو بـــودن حرومـه


آبــــروي عشقـــو بـردي


ديگـــه عاشقي کدومـه


ديگه عاشقت نمـي شم


آخــه قلــب تــو سياهــه


تو دعـــا کن واسـه يــارت


داره مــيــاد تـــوي راهـــه


ديگه دستات واسه من نيس


تـو سرت خيـــال مـــن نيس


قهــر و نـــاز تـــوي چشمات


واسه اونه مــال مـــن نيس

Click here for more 19 Pics
 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت19:11توسط سمیه | |

 

شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم

عشقولانه

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت13:12توسط سمیه | |

به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم

عشقولانه

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت13:9توسط سمیه | |

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت13:9توسط سمیه | |

 

۱-دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست  ندارند جای دختر ها باشند

 ۲- اگر یه دختریک مشکل غیر قابل حل داشته باشه از خونه فرار میکنه اما یه پسر اگر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو از خونه فراری میده!

۳- یه دختر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه خودکشی میکنه اما یه پسر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو میکشه

۴- یه پسر اگر ۳ تامشکل غیر قابل حل داشته یه هفته افسرده میشه بعد با۳ تا مشکل کنار میاد و زندگیش رو میکنه اما تا کنون دختری که ۳ تا مشکل داشته باشه دیده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشی میکنند و به سه تا نمیرسه مشکلاتشون!!!

 ۵- دخترا از پسرا موهاشون کوتاهتره! 

۶- دخترا می خوان سر پسرا کلاه بزارن اما درنهایت سر خودشون کلاه میره ولی پسرا می خوان سر هر موجود زنده ای که میبینن کلاه بزارن و در نهایت موفق میشن

 ۷- نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و .........هست.

 ۸-دخترا با اینکه بیشتر از پسرا قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت میکنن اما خیلی بیشتر از پسرا تصادف میکنن و در هر تصادف رد پای یک دختر به چشم می خوره.

 ۹- دخترا فکر می کنن بهترین راه برای داشتن یک رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگویی هستش ولی پسرا مطمئن هستند بهترین راه دروغگویی و گرفتن سوتی از طرف مقابله!

 ۱۰- دختر ها از درس و مدرسه بیزارند ولی پسر ها از درس و مدرسه فراری هستند!

 ۱۱- پسر ها به هم حسودی نمی کنن اما دخترا به هم حسودی می کنن.

۱۲- اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه شما سعی میکنید با اون دختر آشنا بشید ولی اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم می خورید! که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نیست کنید.

۱۳- دختر ها زیر بار حرف زور میرن اما پسر ها خودشون حرف زور میزنن

۱۴- دخترا زندگی مشترک رو در عشق و صفا و صمیمیت می بینن ولی پسر ها در غذا

۱۵- اگر یک دختر در یک جمع سوتی بده تا آخر دیگه هیچ حرفی نمیزنه اما پسر ها در یک جمع فقط سوتی میدن!

۱۶- یک دختر اگر۲۴ ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده میشه اما یک پسر اگر ۲۴ ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون یکی دوست دخترش صحبت میکنه.

 ۱۷- پسر ها میدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین ازش متنفرن ولی دختر ها نمیدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین طرفدارشن!

۱۸- یک دختر اگر با دوست پسرش به هم بزنه دیگه باهیچ پسری دوست نمیشه اما یه پسر اگر با دوست دخترش به هم بزنه با ۴-۳ تا دختر دیگه دوست میشه!

۱۹ - یک دختر اگر توی خیابون پسری ازش بپرسه ساعت چنده میگه:ساعت۷.اما یه پسر اگر یه دختر ازش ساعت بپرسه میگه :ساعت ۷ و ۲دقیقه و ۲۴ ثانیه,اینم شماره تلفن من ..... سر ساعت ۹ منتظر تماستم!

۲۰- اگر یه دختر به یه پسر نگاه کنه , پسره فکر می کنه که خیلی خوش تیپه ولی اگر یه پسر به یه دختر نگاه کنه دختره فکر میکنه که پسره چقدر بی چشم و رو هستش!

 ۲۱- دختر ترشیده میشه اما پسر بلعکس رسیده تر میشه نه!!

۲۲- بعد ازخوندن این مطلب پسرا اول ۲ دقیقه فکر میکنن تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقیقه نمی فهمند میزنن زیر خنده و میگن خیلی باحال بود اما دخترا بعد از خوندن این مطلب ۲ ساعت حرص می خورن و فکرمیکنن به شخصیت دخترای ایرونی توهین شده و در نهایت چون مفهوم این مطلب رونفهمیدن به نویسنده اش میلمیزنن و فحش میدن!!! (البته فحش دادن یکی دیگر از کارهای دختران است) بد وااااااا ...انجام ندید سو استفاده نشه هاااااا 

این مطلب رو هم زیاد جدی نگیرید

راه هاي دوست دختر آزاري : اگه بهتون زنگ زد (در اين مسئله فرض مي کنيم نام دوست دخترتون مريم است...) بگين سلام عسل جون. بعد يه دفعه انگار كه تازه متوجه شدين بگين ببخشيد عزيزم نيلو جون تويي؟؟؟؟ مي تونين اين سيرو تا ده بار تكرار كنين...... ولي براي بار يازدهم ديگه خطر مرگ به همراه دارد و ما در اينجا هيچ مسو ليتي بر عهده نداريم -- سازمان آزار واذيت دوست دختر

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت13:7توسط سمیه | |

قبل از ازدواج

مرد: آره، ديگه نميتونم بيش از اين منتظر بمونم.
زن: ميخواهى من از پيشت برم؟
مرد: نه! فكرش را هم نكن.
زن: منو دوست داري؟
مرد: البته!
زن: آيا تا حالا به من خيانت كردي؟
مرد: نه! چرا چنين سوالى ميكني؟
زن: منو مسافرت ميبري؟
مرد: مرتب!
زن: آيا منو ميزني؟
مرد: به هيچ‎ ‎وجه! من از اين آدما نيستم!
زن: ميتونم بهت اعتماد كنم؟

بعد از ازدواج
همين متن را اين دفعه از پائين به بالا

عشقولانه

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت12:55توسط سمیه | |

بعد از آن که من رفتم بدرک!می خواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند میخواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند.من فقط به این علت می .نویسم که عجالتاً برایم ضروری شده است

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت12:47توسط سمیه | |

عاشق کـسی شــده اید و احسـاس می کـنـیـد کـه میخواهید باقی زندگی خود را کنار او بگذرانید.

همـیــن طور که دست های همدیگر را در دسـت داریـد، در مـورد فرزندانی که در آینده خواهید داشت، شغل هایتان و حـتی در مورد خانه ایده آلتان صحبت خواهید کرد. هر چند کـه صحبـت کردن در مورد این مسائل نيز مـهـم اسـت، اما نـبــاید یک مسئله را فراموش کنید که امروزه پول مهمترین مسئله در بر هم خوردن ازدواج ها است.

رکـن اصـلـی در هر ازدواج موفق، توانایی افراد در استفاده صـــحیح از پول است. این ممکن است کار دشواری باشد. یـک لـحـظـه بـه ایـن مسـئـله فـکـر کـنـیـــد. هر دو نفری که مـی خـــواهند با هم باشند، صد در صد عقاید متفاوتی در مورد پول دارند. یکی ممکن است به پول فقط مثل وسیله ای برای خرید مایحتاج نگاه کند. در حالی که برای دیگری پول وسیله ای برای کسب قدرت و مقام است. اما همچنان افراد بدون داشتن عقیده مشخصی در مورد پول زندگی را می گذرانند. و این زیاد جالب نیست. افکار ما در مورد پول بر اساس تاثیراتی که بر زندگی ما می گذارد شکل می گیرد. دیدگاه ما به تجربه های کودکی ما در رابطه با پول بر می گردد. همه ما تصمیمات مالیمان را بر اساس چهار چوبی که به نظرمان معقول است می گیریم.

چرا این مسئله برای نامزد های جوان اینقدر مهم است؟ زیرا در طول مراحل یک ازدواج تمام انتخاب ها تحت تاثیر دورنمای هر فرد در مورد پول است. تمام مخالفت ها و نا سازگاری هایی که به نظر می رسد که در مورد مسئله ای خاص باشد، در حقیقت در مورد نگرشی است که افراد به پول دارند. حتی اگر آن مشکل هم شناخته شود، باز حل کردن و برطرف کردن این مسئله بسیار دشوار است. چند راهکار عملی برای تازه عروس و داماد ها را می خواهیم بررسی کنیم تا افراد بتوانند توسط آنها زیر بنای محکمی برای مسائل مالی و اقتصادیشان در زندگی پایه ریزی کنند.

1- ببینید فرد مقابلتان در مورد پول چه نظری دارد: نیازی نیست که سوالاتی مثل سوالات ورودی دانشگاه هاروارد تهیه کنید، فقط از همسرتان بپرسید که پول چه نقشی در دوران کودکی او داشته است. آیا پولدار بوده یا فقیر؟ فقط سعی کنید که بفهمید پول چه نقشی را در خانواده وي بازی کرده است.

2- در مورد عقاید فعلیتان در مورد پول صحبت کنید: آیا از بی پولی یا داشتن پول زیاد وحشت دارید؟ آیا پول مسئله ای است که دوست ندارید در موردش بحث کنید؟ ممکن است شما ساعت های متمادی در مورد پول فکر کنید و یا اینکه هیچوقت اصلاً در مورد آن فکر نکنید. احساساتتان را با یکدیگر در میان بگذارید.

3- بگویید یک خرید بزرگ از نظر شما چیست: برای بعضی افراد یا بعضی بودجه های مالی یک خرید بدون برنامه ریزی 10 هزار توماني به نظر معامله ی بزرگی می آید ولی بعضی دیگر حتی خرج کردن بيست دسته دو هزار توماني هم برایشان ناچیز است. آیا درست است که قبل از هر خرید با همسرتان همفکری کنید؟ تمام این اطلاعات ممکن است بعدها در ازدواج به دردتان بخورد. وقتی همسرتان با خریدی غیر منتظره به خانه می آید یا با کمی بالا رفتن قبض تلفن از خود واکنش شدید نشان می دهد، شما می توانید مسئله ی اصلی را راحت تر درک کنید. ممکن است برای او مشکل تلفن راه دور شما به مادرتان نباشد، بلکه شاید ترسش از این باشد که دیگر پولی برای پرداخت اجاره خانه باقی نماند.

4- در مورد حساب بانکیتان با یکدیگر صحبت کنید: آیا شما حساب مشترک بانکی باز خواهید کرد و یا می خواهید همچنان پول هایتان را در حسابی جداگانه نگه دارید؟ این ممکن است مسئله ای بسیار حساس برای خیلی از زوج ها باشد. برای بعضی از آن ها حساب های پس انداز مشترک می تواند راهی برای نشان دادن تعهد آن ها به ازدواجشان باشد. برای بعضی دیگر حساب بانکی که به تنهایی آن را کنترل کنند، نشانه ای از بر خود ارزش گذاشتن است که آن ها از آن چشم نخواهند پوشید.

5- در نظر بگیرید که قرض ها چگونه بر دارایی شما تاثیر می گذارند: یکی یا هر دو نفر ممکن است قروضی بالا بیاورند. تصمیم بگیرید که چگونه می خواهید تا قبل از اینکه ازدواج کنید از پس این هزینه ها بر بیایید. فکر خوبی خواهد بود اگر وکیلی برنامه های شما را بازبینی کند.

6- تصمیم بگیرید که کدام یک از شما مسئولیت پرداخت قبض ها و تنظیم دفترچه هزینه ها را بر عهده خواهد گرفت: احتمالاً شما از زیر این مسئولیت شانه خالی خواهید کرد. با اینکار هر دو نفر اطلاعاتشان در مورد دارایی خانواده بالاتر خواهد رفت. همچنین هم به زن و هم به مرد خانه توصیه می کنیم که ماهی یکبار بنشینید و تمام دخل و خرجتان را با هم مرور کنید. در بسیاری از موارد با اینکار می توانید مشکلات را به سادگی حل کنید قبل از اینکه آنقدر بزرگ شوند که دیگر قابل حل نباشند.

7- ببینید که آیا می خواهید در وصیت نامه یا حساب پس انداز بازنشستگیتان تغییری بدهید: نقشه های شما برای ارث و میراث در دوران مجردی بعد از ازدواج اصلاً به کارتاننمی آید. باید تصمیمات جدیدی بگیرید. این مسئله به خصوص در مورد خانواده های مرکب بسیار مهم است. در تصمیماتی که برای ارث و میراث و سرپرستی گرفته می شود باید بسیار دقت کنید. اگر بدون وصیت نامه بمیرید، دولت در مورد دارایی و فرزندانتان تصمیم خواهد گرفت. و احتمالاً تصمیماتشان با شما بسیار متفاوت خواهد بود. به سادگی وصیت نامه تان را تغییر ندهید. فردی که طلاق گرفته و دوباره ازدواج کرده است با خطری بزرگ مواجه است. اگر در ازدواج قبل با توافق جدا شده باشد، وصیت نامه ای که در طی ازدواج سابقش نوشته است، می تواند تمام دارایی هایش را به سادگی ار آن همسر سابقش کند. و این می تواند برای همسر جدید شوک بزرگی باشد.



همه زوج ها در ماه های قبل از ازدواج سرشان بسیار شلوغ خواهد بود. حتی اگر نخواهند مراسم عروسی بزرگی ترتیب دهند، باز چیزهای زیادی هست که وقتشان را بگیرد. اما هرگز فراموش نکنید که وقت کمی را هم در مورد موضوع کاملاً غیر احساسی پول صحبت کنید. بعد از همه این حرف ها، باید بگویم که پول مسئله ای بسیار مهم است تا بتوانید سوگند "تا زمان مرگ از هم جدا نمی شویم" را جامه عمل بپوشید.

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت12:40توسط سمیه | |

 

سخته واست باور کنی که نمیتونم با تو باشم

میدونی که نمیتونم تا جون دارم با تو باشم

کلافه ام از دست تو نمیدونی چی میکشم

بسه دیگه سر کاریم

بهتره که تنها باشم

فقط دلت با من که نیست

تا حالا بازیچت بودم

حیف روزهایی که من پا به پا دنبالت بودم

بسه دیگه خامت شدم واسه رفیقی مثل تو

میدونی که میخواستمت ولی نخواستی من رو تو

دیوونه چشات بودم عاشق اون نگات بودم

ولی فریب بود اون نگات کاشکی زود میفهمیدم

دوزدکی عاشقم بودی دورغکی با من بودی

نمیخورم فریبت رو

برو برو برو برو

 

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت12:37توسط سمیه | |

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت12:11توسط سمیه | |

به هر نحوی که شد میگم دوستت دارم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت19:59توسط سمیه | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت19:44توسط سمیه | |

پرواز را به خاطر بسپار.........

سربازي كه پس از جنگ  ميخواست به خانه برگردد ؛ در تماس تلفني خود به والدينش گفت:

« پدر و مادر عزيزم ؛ جنگ تمام شده و من ميخواهم به خانه باز گردم؛ ولي خواهشي از شما دارم.دوستي دارم كه مايلم او را به خانه بياورم»

 

والدين او در پاسخ گفتند:ما با كمال ميل مشتاقيم كه اورا ملاقات كنيم.

 

پسر ادامه داد: «ولي لازم است موضوعي را در مورد او بدانيد. او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يك دست و يك پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد. بنابر اين ميخواهم اجازه دهيد كه او با ما زندگي كند.»

 

پدر گفت:پسر عزيزم شنيدن اين موضوع براي ما بسيار تاسف بار است ؛ شايد بتوانيم به او كمك كنيم كه جايي براي زندگي پيدا كند.

 

پسر گفت:« نه ؛ من ميخواهم او با ما زندگي كند.»

 

والدين گفتند: تو متوجه نيستي. فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد شد.ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و نميتوانيم اجازه دهيم مشكل فرد ديگري زندگي ما را دچار اختلال كند. بهتر است به خانه باز گردي و او را فراموش كني.دوستت راهي براي ادامه زندگي خواهد يافت.

 

در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و والدين او ديگر چيزي نشنيدند.چند روز بعد پليس  به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از يك ساختمان بلند جان باخته است و آنها مشكوك به خودكشيند.پدر و مادر سراسيمه به سمت او مراجعه كردند و براي شناسايي جسد به پزشكي قانوني رفتند.آنها فرزند را شناختند و به موضوعي پي بردند كه تصورش را هم نميكردند. فرزند آنها فقط يك دست و يك پا داشت

 

 

پرواز را به خاطر بسپار.........

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت19:22توسط سمیه | |

 زندگی سیرم ازت...

 

 

tanhaie

 

این روزها،روزهایی که فقط به جدایی فکر می کنم.به اشکهایی که سرازیر می شه و هیچ چاره ای براشون نیست. فکر می کنم چراآدم عاشق می شه وچرا بعدش باید جدایی رو تجربه کنه؟جدایی!فکر می کنم بزرگترین غم عالمه. بزرگترین دردی که آدم می تونه بهش دچار بشه و بدتر از اون، اینه که نتونی براش کاری بکنی.باید فقط خاطره هاتو با خودت ببری.فقط حسرت با هم بودن رو.فقط انتظار رو و فقط غم رو.باید اون نگاهها و اون سکوتهایی که هزاران حرف رو برات داشتن جا بزاری و بری. باید اون دستهایی که همیشه بهت آرامش می دن رو جا بزاری. باید بری چون سرنوشت برات خواسته. باید بری تا دلت تنگ شه .تا دلت بگیره برای روزهایی که
بیخودی هدر دادی. باید بری تا خودتو برای اونروزایی که خودخواه بودی هرگز نبخشی. برای
روزهایی که فقط خودتو دیدی و اونو ندیدی. باید بری تا شاید آدم بشی

4ut0z6v.gif

اگه دستم به جدایی برسه اونو از خاطره ها خط می زنم

 

از دل تنگ تموم آدما از شب و روز خدا خط می زنم

 

اگه دستم برسه به آسمون با ستاره ها قیامت می کنم

 

نمی ذارم کسی عاشق نباشه ماه و بین همه قسمت می کنم

 

وقتی گاهی من و دل تنها می شیم حرفای نگفتنی رو میشه دید

 

میشه تو سکوت بین ما دو تا خیلی از ندیدنی ها رو شنید

 

قصه ی جدایی ما آدما قصه ی دوری ماست از خودمون

 

دوری من و تو از لحظه ی عشق قصه ی سادگی گمشدمون

 

4ut0z6v.gif

 

حال نمی دانم خانه های این جدول را با چه کلماتی پر کنم
با عشق .محبت دوستی .. نفرت یا کینه؟
واقعا انسان کیست؟
مگر جز این است که شنبه به دنیا می آید
یکشنبه پا به عرصه می گذارد
دوشنبه لبخند می زند
سه شنبه عاشق می شود؟
چهار شنبه دیوانه عشق می گردد
پنج شنبه ازدواج می کند
و سرانجام جمعه می میرد .
آری دوستان زندگی آینه شکسته ای است به نام دل
بزرگ دردی است به نام غم
مروارید غلطانی است به نام اشک
و فریاد بلندی است به نام آه
منم و خلوت شبهای بیقرار
آرامشی دهد به دلم نغمه های تار
تازنده ام بدان که نیازم به خواب نیست
چون بعد از مردنم همه خواب است و انتظار

 

 

 4ut0z6v.gif

کاش اشکهایم  با قطرات بارون مخلوط نمیشد تا سهم من از بی کسی مشخص میشد .  یادته روزی که تو رفتی ؟؟  من بغضهایم را به حساب نامردی زمونه گذاشتم ...  هنوز یاد روزهای تلخ جدایی مرا ازار میده .  نمیدونم تو چرا رفتی ولی اونی که موند منم و یه مشت خاطره من موندم و یه بال شکسته ...  با زبانی که تو را به یاد می یاره .  نمیدونم  كسي میتونه جای خالی تو رو پر کنه (( كه هيچ كسي نميتونه )) یا نه ولی اینو میدونم که بالهایم ترمیم نمیشه ....

 

زخم عمیق بی کسی در من تمومی نداره ...  دیگه گدایی عشق برام معنا نداره . همه برام دروغگو شدن کسی نیست به فریادم برسه .  تا حالا شده بشینی زار زار گریه کنی اشک بریزی ؟؟؟ !  نه تا حالا غریب و بی کس شدی ؟؟؟   نه غریبی که من دارم ... تا حالا شده دور برت شلوغ باشه ولی احساس کنی هیچ کس و نداری ؟؟؟  نمیدونم ... پاهایم توان راه رفتن ندارن ...  دستهایم میلرزه ...   تا حالاشده اشکاتو مخفی کنی بعدش بری کنجی کز کنی و هیس هیس گریه کنی ؟؟؟  نه تو ندیدی اگه دیده بودی.... دیگه منتظر کسی نیستم بیاد هر که بیاد باید خودش بمونه ...  دیگه من نمیخوام  کسی برام دل بسوزونه ...  تو با بهار امدی و با بهار رفتی ...  تابستون و... امد ولی تو رفتی .  اونی که امد باید تا پاییز خزون عمر من بمونه ...  از خدا میخوام که بمونی تا دیگه نشکنم خار نشم و مورد خنده دیگران نباشم ....

 

خدایا منو تو کنج الاچیق تنهاییت راه بده و پناهم بده .......

4ut0z6v.gif

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت18:53توسط سمیه | |

در خود فکر بودم که به يارم چه فرستم..... ناگهان گل گفت مرا بفرست تا مظهر زيبايي او

 باشم.....گفتم نه ....گفت چرا؟ گفتم که يارم از صد تا گل خوشکلتر است....ناگهان خار گفت

مرا بفرست تا خاري بر چشم دشمنان او باشم...گفتم نه...گفت چرا؟..گفتم يارم انقدر مهربان است

 که دشمني ندارد....ناگهان قلبم گفت مرا بفرست تا از صميم قلب به او بگويم دوستت دارم

 

بزن بارون که دلتنگم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت18:53توسط سمیه | |

 

چون پاره سنگی عاشقم به گنجشکی هرا سان

و هر بار نا اميد برمی گردم به خاک... بر می گردم به خويش....

نااميد نيازمند زبانه می کشد آغوشم به سويت

از تو دور افتادم..... از تو دور افتادم ......

 

در بی مجال و لالی به کاغذ آتش رسيده می مانم

جدا شده ای از نخ نگاهم چون بادکنک ماه

سال هاست از کرشم باران تو می گذرم بی چترو بارانی

در سايه پنهان می شوم در گريه پيدا

هر چه هستم از تو دورم دور دور..... دور ......

 هر چه هستم از تو دورم دور دور.... دور ......

 دور ...................

 

آغاز جدایی ما همان نگاه اول بود

همان زمان كه در نگاه یكدیگر می خواندیم

كه مبادا روزی دیگر این چنین

در كنار هم نباشیم

كه مبادا در آینده ای نه چندان دور حسرت داشتن

یك ثانیه از حال را بخوریم

 

آغاز جدایی ما همان لحظه بود

كه فهمیدیم بزرگ شده ایم

و آن لحظه آرزو كردیم

كه كاش كوچك می ماندیم

 

آغاز جدایی ما همان لحظه بود

كه زندگی را فهمیدیم

كه فهمیدیم این قدر هم ساده نیست

و آرزو كردیم كه كاش به دنیا نیامده بودیم

 

آغاز جدای ما همان لحظه بود

كه فهمیدیم چیزی شبیه عشق در وجودمان است

و فهمیدیم كه عشق جدایی می آفریند

 

آغاز جدایی ما همان لحظه بود

كه دنیا آنقدر برایمان كوچك شد

كه فهمیدیم جز ما كسی در آن نیست

آغاز جدایی ما همان روز بود

 

 
و امروز كه ما با خاطرات آن روزها زنده ایم
با خود می گوییم
كاش آن روزها نبود
كاش نبود
 
كه آغاز جدایی ما همان روزها بود

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت18:48توسط سمیه | |

 

 

سه غم آمد به جانم هر سه یکبار

                                      غریبی و اسیری و غم یار

غریبی و اسیری چاره ویره

                                       غم یا رو غم یارو غم یار

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت20:48توسط سمیه | |